بعضی روزها دل آدم تنگتر است. تصف شب به وقت اینجایی که هستم زنگ زدم به مامان که تولدش را تبریک بگویم. با بابا در خیابان بود. میرفت بانک حقوقش را بگیرد. بعد زنگ زدم به خواهر کوچک که اولین سالگرد ازدواجشان را تبریک بگویم. او هم داشت در خیابان سنایی قدم میزد. از کلاس آواز برمیگشت. گفت هوا آفتابی است. من عاشق پاییزم. و عاشق قدم زدن در خیابانهای وسط تهران. این را الان که دستم کوتاه است، نمیگویم.
کلا این روزها بهانه برای دلتنگی زیاد است. پاییز. دور هم جمع شدن با رفقایی که ۲۰ سال است دوستیم (و چند سال است دور هم نبودهایم). داریوش. سرودهای انقلاب ۵۷ که باز -مثل خیلی وقتها- گیر کردهام رویشان.
اما تصور صبح آبانی آفتابی در خیابان سنایی (یا ایتالیا یا بهار یا ویلا یا کاخ یا وصال) ضربه نهایی بود.
|