یکشنبه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۲

در ستایش امرالله خان و قامت بلندش




امرالله خان، پدر مهسا و مهدخت و سیاوش، چند ساعت قبل مرد. ضربه را همان یک سال و چند ماه پیش خوردم که شنیدم سرطان گرفته. اول دل‌درد و بعد غده‌ای در شکم و بعد غده‌ای در سر و چند ماه شیمی‌درمانی و همه این کوفت و زهرمارها و حالا هم دیگر نیست.
همه آدم‌ها خاصند و امرالله خان، یا آن‌طور که همسر و بچه‌هایش صدایش می‌کردند «امری»، هم بود. از تبار خان‌های فارس، با قد بلند و چهارشانه و سبیل و موهای پرپشت. شاید خوشحالم که از وقتی مریض شد ندیدمش و تصویر همیشگی‌ام ازش همان قد راست و سبیل‌های سیاه است.
خیلی دوستش داشتم. با این‌که دخترهایش که دوستانم بودند قبل از من از ایران رفته بودند اما هم قبل از آمدنم به لندن و هم بعدتر هر وقت به ایران می‌رفتم حتماً سری به امرالله خان و مهوش خانم می‌زدم. دوستشان داشتم و آن‌ها هم دوستم داشتند.
دارم چرت و پرت می‌نویسم. آن چیزی را که توی دلم است، نمی‌توانم بنویسم. آن بی‌شیله‌پیلگی‌اش که اصل اصل حرفش را بی‌پرده‌پوشی می‌زد. آن صدایش که در بحث بالا می‌رفت، چشم‌هایش که بسته میشد و با قطعیت مخصوص جوان‌های دهه پنجاه برایت استدلال می‌کرد.
یک بار وسط یک دعوا به مهسا گفته بود این کار که تو کردی یا این وضعی که تو داری، «اوج انحطاط بشری» است. واقعاً همین جمله را گفته بود و هنوز تکه‌کلام ماست. به قول مهسا هر چیزی که ازش می‌پرسیدی می‌گفت این ۴ حالت دارد، یا ۳ حالت دارد، یا ۶ حالت دارد. چشمش را می‌بست (حتی جلوی وب‌کم) و شروع می‌کرد شمردن حالت‌ها. و همیشه هم دقیقاً همان تعداد که از اول گفته بود، حالت داشت.
می‌سوزم. همیشه امیدوار بود. که اوضاع خوب می‌شود و ما باز دور هم جمع می‌شویم. من هم می‌دانستم و می‌دانم که می‌شویم. ولی فکر می‌کردم امرالله خان هم هست.